عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
20
شرف النبي ص ( فارسي )
دفع كرد . پس جمله باز گرديدند ، و اين حال با ابرهه رسيد . خشم گرفت و مردى را از لشكر خويش [ بيرون كرد ] نام او حناطة الحميرى . مردى شجاع بود چنان كه به تنهائى لشكرى را بزدى . بيامد تا به مكه رسيد . از مردم پرسيد كه پيشوا و مهتر شما كدامست ؟ همه نشان به عبد المطلب دادند . چون به سراى عبد المطلب رسيد و در روى وى نگريست هيچ سخن نتوانست گفت ، و زبانش بسته گشت و بيهوش شد و بيفتاد همچون گاوى كشته از گلوش خوارى و خرهاى مىآمد . چون با هوش آمد ، پيش عبد المطلب در روى افتاد و سجده كرد و گفت گواهى دهم كه تو سيد قريشى بدرستى . ( 1 ) و روايت كردهاند كه چون ابرهه حناطه را بفرستاد تا بداند كه سيد اهل مكه كيست و بگويد كه ملك مىگويد كه : من آمدهام تا اين خانه را بيران كنم ، اگر شما با من كارزار نمىكنيد ، مرا با شما كارى نيست . چون به عبد المطلب رسيد ، گفت : ما را با حرب او چه كار . اگر او قصد بيران كردن خانه دارد ، خانه را خداوندى هست كه نگاه دارد . پس عبد المطلب با جمعى از قريش بر نشست و روى به لشكرگاه نهاد . چون به درگاه رسيد ، حناطه در رفت و ملك را گفت : سيد قريش را به حقيقت آوردم . ابرهه گفت : چون بدانستى كه او سيد قريش است . حناطه گفت : بدان كه از جملهء آدميان هيچ كس را به جمال و زيبائى او نديدم . پس ابرهه خود را بياراست و عبد المطلب را بار داد و او را ترحيبى تمام بكرد و بر سرير خود نشاند و گفت : از پدران تو كسى را اين جمال و زيبائى بوده است ؟ عبد المطلب گفت : بلى ، جمله پدران مرا اين نور و بها بوده است . ابرهه گفت : شما بر همه پادشاهان فخر و شرف داريد و سزاوارست ترا كه سيد قريشى . ( 2 ) و روايت كردهاند كه چون عبد المطلب به لشكرگاه ابرهه رسيد ، دوستى داشت او را ذو نفر گفتندى . او را طلب كرد تا بر درگاه ملك پاى مردى او كند . ذو نفر محبوس بود . عبد المطلب گفت : مىخواهم كه پيش ملك شفيع باشى ما را . ذو نفر گفت :